تبلیغات
سلام نام زیبای خداست سلام بر شما
سلام نام زیبای خداست سلام بر شما
سلام
قدیما فقط دوست داشتم وبلاگ بخونم هیچ دلیلی برای اینكه خودمم یه وبلاگ داشته باشم نداشتم در مدت كوتاهی شرایط زندگیم تغییر كرد البته نمیتونم بگم 100%بده یا كاملا خوب! با وجود همه ی سختیهاش برام درسای تازه داشت چیزایی كه بالاخره باید یاد میگرفتم و هنوز دارم سعی میكنم كه با یه سری مسایل كنار بیام  
یه مدتیه كه به داشتن وبلاگ فكرمیكنم جایی كه توش بشه حرفامو بنویسم  
 چون اینجا قبلا متعلق به شخص دیگه ای بوده فكر كنم اول باید خودمو معرفی كنم  من مهسا هستم خواهر مهتا
راستی من همیشه وبلاگ همتونو (اونهایی كه اینجا لینك هستن +یك سری ك قراره لینك بشن)میخوندم اما نظر نمیذاشتم بخاطر همین با همه یه اشنایی هایی دارم




نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 مرداد 1389 توسط مهتا | نظرات ()
سلام

صاحب این وبلاگ به خاطر تغییرات خوبی كه توی زندگیش بوجود امده دیگه نمینویسه من خواهرشم یادمه وقتی میخواست این وبلاگ رو درست كنه بهش گفتم این كارا چیه حالا خودم كارم به جایی رسیده ك دوست دارم حرفامو به یكی بگم .همیشه حرفای توی دلمو فقط به مهتا میگفتم اگه هر اتفاقی كه توی زندگیم میفتاد با خودم میگفتم اشكال نداره مهتا كه پیشمه خیالم راحته اما حالا چی؟حالا چی بگم 
احساس می كنم خیلی تنهام امشب دلم خیلی گرفته احساس عجز در برابر خودم میكنم انگار نمیتونم خودمو آروم كنم واقعا تنهام
دیگه حتی نمیتونم از مهتا كمك بخوام از طرفی هر نوع انتظار و توقع ازشو تو خودم سركوب میكنم 
دیگه نمیدونم با خودم چكار كنم
شماهم اینجوری می شید؟ وقتی خیلی احساس بی كسی میكنی چكار میكنی؟   


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 31 تیر 1389 توسط مهتا | نظرات ()
نمی خوام ناله كنم و از زندگی و این دوره زمونه شكایت كنم اما گاهی مستاصل و پریشان میشم
هروز به جز 5شنبه و جمعه ها از ساعت 2 تا 9 میرم شركت .
برای برنامه نویسی هم باید مستمر بخونم و پیگیر باشم .
حالا قراره آموزش و پرورش هم استخدام كنه و من فقط صبح هارو وقت دارم
كه هم باید رو برنامه نویسیم كار كنم و هم به قول معروف برای استخدام بخونم هم كارهای كلاس زبانو انجام بدم 
دلم یك كار خوب می خواد درسته از آموزش پرورش خوشم نمیاد اما خوب كاره دیگه حداقلش حقوقش ثابته.
دیگه اینقدر تو روزنامه بازار كار گشتم خسته شدم.
اگه این شركتم نرم چه كار كنم؟
از بیكاری دق می كنم.
حالا به نظر شما من حق نگرانی دارم یا نه؟


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 9 اردیبهشت 1389 توسط مهتا | نظرات ()
روزهای سختیو می گدرونم
حتی ذهنم نمی كشه اینجا چی بنویسم
برام حسابی دعا كنید.
اینروز عزیزو به همه پرستاران مهربون به خصوص خواهر نازنینم كه همیشه در مشكلاتم همراهم هست و به من آرامش میده
تبریك میگم.



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 31 فروردین 1389 توسط مهتا | نظرات ()
تا بحال به یاد ندارم شب تولدم بوده باشه و من ناراحت باشم اما دیشب دلم بد گرفته بود امروز  تولدمه
چقدر زمان زود می گذره من یك سال بزرگتر شدم .
دوست دارم امروزو با دستام نگه دارم تا تمام نشه.
متاسفانه تا شب خونه نیستم سالهای قبل كیك تولدمو خودم می گرفتم اما امسال نیستم تا برای خودم جشن بگیرم.
خدا یا ممنونم برای اینكه یك سال دیگه به من فرصت دادی و امیدوارم كادوی خوبی بهم بدی.

از خانوم x  دوست داشتنی متشكرم كه برام از دیشب تا بحال تولد گرفته قربونت برم با اینكه ناراحت شدم از نیومدنت اما اشكال نداره حتما در آینده ای نزدیك خواهی آمد و من  برای دیدارت لحظه شماری می كنم.
***********************************************
 اشك شادی شمعو نگاه كن كه واست می چكه چیكه چیكه كام همه رو بیا شیرین كن بیا كیكو ببر تیكه تیكه همه جمع شده اند دور تو امشب گله بویه میدند كه بشینی در جشن تولدت عزیزم همه انگشترن تو نگینی
 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 18 فروردین 1389 توسط مهتا | نظرات ()
سلام بر دوستان عزیز
خیلی وقته كه چیزی ننوشتم 
تعطیلاتم تمام شد امیدوارم به همه خوش گذشته باشه و با انر‍‍‍‍زی مثبت در سال جدید به كار و زندگی ادامه بدید.
از 29 اسفند براتون بگم صبحش من و خواهرم رفتیم آبرنگ خریدیم و سنبل آمدیم خونه و بعداظهرش تخم مرغ هارو رنگ كردیم.
من همیشه همون روز كه عید میشه را خیلی دوست دارم 
به نظرم قشنگیه سال جدید تو همون لحظه های تحویلشه
بعد لباس خوشگل پوشیدیمو دور سفره ی هفت سین نشستیم 
سال تحویل شدو عیدی گرفتیم عكس انداختیم اولش قرار نبود شام بخوریم اخه شبا برنج سنگینه مامان ماهی را برا فردا ناهارش گذاشته بود شب خواهرم هوس زرشك پلو با مرغ كرد وخلاصه بعد تحویل سال یه زرشك 1لو با مرغ جانانه زدیم بر بدن و چقدم چسبید.
1.صبح دیدن عمه و خاله(آخه تو شهرمون همین دوتا فامیل را داریم)شب عروسی بودم یك دوست قدیمی با مونا رفتیم آرایشگاه این خانوم X هم قرار بود بیاد اما نامردی كردو نیومد.تازه وقتی برگشتم عمه و عمو و مادر جونم خونمون بودن.
2.خونه بودیم.
3.بعداظهر هم عمو بزگه آمده بود.شام خاله به همراه دختر خاله ها و فسقلی ها آمده بودن.
4.رفتیم به همراه خاله اینا مازندران تا جمعه صبح.
كه چهارشنبه ویلای خاله بودیم و 5شنبه ویلای دایی.
6.برگشتیم خونه شب عمواینا آمدند.
7.صبح رفتیم موزه میراث فرهنگی و چقدر توپپپپپ بود.
8.شب رفتیم تولد پارسا خلاصه تخلیه انر‍زی .
9.نهار عمه و عمو و پسرعمه ها و مادرجون ناهارخونه ما بودن.
شب همه رفتن الا عمواینا.
10.صبح رفتیم كاسپین.بعداظهر عمو اینا رفتن و ما تنها شدیم یه جوری بود اونشب.
11.از صبح با عمو اینا و مادرجون رفتیم ویلاتا فرداش خیلی حال داد آبو هوا هم توپپپپ.
12.دیگه حدودای یك رسیدیم ناهار همگی خونه عمه و غروب برگشتیم خونه.
13.كه امروز باشه صبح خونه بودیمو بعداظهر رفتیم حیاط خاله و كاهو زدیم بعد با پسرخاله و خانومش رفتیم بیرون و سیزده را بدر كردیمو سبزه گره زدیمو انداختیمش توی آب.
الانم كه اینجام.
امیدوارم همتون سال خوب و خوشی داشته باشید.و به آرزوهای قشنگتون برسید.



نوشته شده در تاريخ جمعه 13 فروردین 1389 توسط مهتا | نظرات ()
چقدر برام دیدن فیلم تولدم جذابه 
فكر نكنید خودشیفته هستم نه اما روز تولدمو خیلی دوست دارم و هر سال برای خودم جشن می گیرم.
البته یه ماه مونده به تولدم !اما این روزهای پایان سال بیشتر تو ذهنم به مرور خاطرات می پردازم و ذهنم متمركز می شه به پارسال این موقع ها و همش در عجبه این گذشت زمان با این سرعت هستم.
یادمه یه سالی روز تولدم این خانوم X برام زنگ نزده بود شب كه شد براش پیامك زدم و تولدمو بهش تبریك گفتم بعد اونم زنگ زد خونمونو گفت با تولد زن عموش قاطی كرده بود
یادت میاد خانوم X جونم
من كه از یادآوری این خاطره لذت میبرم امیدوارم خانوم X هم با خوندن این پست كمی لبخند به روی لب های خوشگلش بشینه.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 19 اسفند 1388 توسط مهتا | نظرات ()
دوست دارم تو روزهای پایانی سال خاطراتم اینجا ثبت بشه تا سال بعد بیامو بخونمش
انگار دیروز بود كه برای سال 88 خودمونو آماده می كردیم....
باورم نمیشه تا پایان سال چیزی نمونده
به نظرم همیشه این روزهای پایان سال هیجان لذت بخشی داره برای شما چطوره؟
امیدوارم پایان ساله خوبی داشته باشید.



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 18 اسفند 1388 توسط مهتا | نظرات ()

امروز داشتم فکر می کردم یاد اونروزی افتادم که بابام کامپیوتر خریده بود.
راستش برامون سورپرایز کرده بود یه روز جمعه بود که دوتا از پسر عمه هام به اتفاق دختر عمو (که
اونروزها اونها تازه به عقد هم درومده بودند)با سیستم  امدند خونمون و منو خواهرم چقدر خوشحال شدیم  اون موقع هنوز پنتیوم4نبود یا خیلی کم بود اول کلیک کردن یاد گرفتیم و بعد به عنوان ظبط و ویدیو استفاده می کردیم وبعد کم کم نصب برنامه بعد نوبت دنیای عجیبو غریبه اینترنت شد اول تو سایت گوگل سرچ می کردیم لباس  و عکس طبیعت نگاه می کردیم         بعد کم کم میل ساختیمو آیدی دار شدیم و چت کردنو یاد گرفتیم اوایل به نظرم جالب میومد اما بعدا حوصلشو نداشتم جوونیه دیگه مادر

دیگه اون زمان حاجیتون پا به عرصه ی کامپیوتر گذاشتو خودم شدم یه پا خانوم مهندس و ویندوز عوض میکردمو عیب یابیه سیستم پای خودم بود آخه قبلش میدادیم پسر عمم درست کنه .
خلاصه من شدم مهنس کامپیوتر و امروز یه جوجه برنامه نویس
حالا باید سیستمیو که مال بچه گی هامون بود و با خودم عهد کرده بودم تا زمانی که چیزی یاد نگیرم عوض
نمیکنم  عوضش کنم البته تو این مدت ارتقا میدادم اما حالا میخوام یه تغییر اساسی  به این کامی جون بدم ک حالشو ببره
چقدر زمان زود می گذرهااااااا!
این قافله ی عمر عجب می گذرد.



نوشته شده در تاريخ جمعه 30 بهمن 1388 توسط مهتا | نظرات ()

در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم

در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود

در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد ، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته ، محروم می كند

در 30 سالگی پی بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن

در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چیزی است كه خود آن را می سازد

در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم ؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می دهیم دوست داشته باشیم

در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می دهند

در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است

در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب

در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید

در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را كه میل دارد نیز بخورد

در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست ؛ بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد است

در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می كند نارس است ، به رشد و كمال خود ادامه می دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود

در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است

در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست!!!!



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 28 بهمن 1388 توسط مهتا | نظرات ()

اینروزها همه منو به صبر دعوت می کنن
و من نمی دونم چرا اینقدر مشوش و پریشانم
انگار یه مهتای دیگه شدم
هیچ وقتی خودمو تو این حالت ندیده بودم روزی ده هزار بار از خودم می پرسم آیا این منم؟!!!
خیلی دلم می خواد همه چیز سریع پیش بره تا به چیزی که می خوام برسم کلا انگار نا اروم شدم
فال حا فظ که تو پست قبلیم بود همینو می گفت.
نمی دونم واقعا چرا
شاید برای بیکار بودنه گرچه بیکار بیکار هم نیستم  روزهای زوج می رم شرکت
به نظر شما باید چیکار کنم؟
راستش حدود یه ماه پیش هم یوگا کار می کردم اما به خاطر شرکت که تداخل می کرد مجبور شدم نرم

و این حالتم منو ناراحت می کنه و باعث می شه نا اروم تر بشم
همیشه میشینم فکر میکنم چکار کنم که اینجوری نیاشم اما گند میزنم()


 



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 بهمن 1388 توسط مهتا | نظرات ()

چند وقتی هر وقت فال حافظ می گیرم همین میاد
شما معنیشو می دونید؟

در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست
مست از می و میخواران از نرگش مستش مست
از نعل سمند او شکل مه نو پیدا
وز قد بلند او بالای صنوبر پست
آخر ز چه گویم هست از خود خیرم چون نیست
وز بهر چه گویم نیست با او نظرم چو هست
چون شمع وجود من شب تا بسحر خود را
میسوخت چو پروانه تا روز ز پا ننشت
شمع دل دمسازان بنشست چو او برخاست
افغان نظر بازان برخاست چو او بنشست
گر غالیه خوشبو شد در گیسوی او پیچید
دروسمه کمانکش شد با ابروی او پیوست
باز آی که باز آید عمر شده ی حافظ
هرچند که نابد باز تیری که بشد از شست



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 19 بهمن 1388 توسط مهتا | نظرات ()
جلوتر از من قدم بر ندار،شاید دنبالت نیایم.
پشت سرم راه نرو،شاید من راه را بلد نباشم.
در کنارم گام بردار و دوستم باش.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 19 بهمن 1388 توسط مهتا | نظرات ()

غروب جمعه همیشه دلگیره
وخیلی سخت می گذره البته اگه آدم سرش گرم باشه خوبه
براتون یکی دیگه از شعرهایی را که دوست دارم میذارم البته کاملشو ندارم اگه کسی کاملشو داره لطفا برام بذاره

خدایا کفر نمی‌گویم،
پریشانم،

 چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

 

خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!


 

خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!


 

خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.


 

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

 

دکتر علی شریعتی (با تلخیص)

نظر شما چیه؟



نوشته شده در تاريخ جمعه 16 بهمن 1388 توسط مهتا | نظرات ()
نمی دونم قانون تو کشور ما چقدر معنی می ده
اصلا چقدر به زن بها می دن
یه بنده خدایی که پرستاره برام تعریف کرد که:
یه خانومیو آوردن که جوهر نمک خورده بود
و قضیه ازین قراره که شوهرش معتاد بوده و خونه به نام خانومه
شوهرش با یه خانومی آشنا می شه و با هم ازدواج می کنن(لازم به ذکر ک این خانم دومیه قبلا 4بار صیغه کرده و 1بارم طلاق گرفته و سابقه زندان رفتنم دار
آقاهه به خانوم اولش میگه طلاق بگیریم و خونه را به نام من کن
خانومه به خاطر بچش قبول نمی کنه و تا جایی که جا داره از شوهرش کتک می خوره
خلاصه بیچاره انقد کتک میخوره تا بیحال میشه و شوهر نامردشم به زور بهش جوهر نمک میخورونه میدونید که جوهرنمک همه جا رو میسوزونه 
و بعد منجر به این میشه که معده ویک قسمت بزرگی از مری خانومه را بر می دارن
وتنها شاهد ماجرا یه دختر 9 ساله هست
و حالا آقاهه با سند آزاده چون گفته زنم قصد خودکشی داشته و فعلا دادگاه به نفع اونه
پس عدالت کجاست
به سر اون بچه که شاهد ماجرا بوده چی میاد؟
حالا خانومه باید بتونه ثابت کنه که شوهرش باهاش اینکارو کرده
اما چه جوری
واقعا چرا خانوما هیچ حامی ندارن؟


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 15 بهمن 1388 توسط مهتا | نظرات ()
(تعداد کل صفحات:2)      1   2  

درباره وبلاگ
روز از پی خیال تو از خانه می روم

شب در سکوت خلوت من خانه می کنی

من مینویسم از تو و از لحظه های عمر

پایین خاطرات من امضا نمیکنی؟

» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
مطالب اخير
آرشيو مطالب
نويسندگان
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
آمار سايت
بازديدهاي امروز : نفر
بازديدهاي ديروز : نفر
كل بازديدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :