
امروز داشتم فکر می کردم یاد اونروزی افتادم که بابام کامپیوتر خریده بود.
راستش برامون سورپرایز کرده بود یه روز جمعه بود که دوتا از پسر عمه هام به اتفاق دختر عمو (که اونروزها اونها تازه به عقد هم درومده بودند)با سیستم امدند خونمون و منو خواهرم چقدر خوشحال شدیم
اون موقع هنوز پنتیوم4نبود یا خیلی کم بود اول کلیک کردن یاد گرفتیم و بعد به عنوان ظبط
و ویدیو استفاده می کردیم وبعد کم کم نصب برنامه بعد نوبت دنیای عجیبو غریبه اینترنت شد اول تو سایت گوگل سرچ می کردیم لباس و عکس طبیعت نگاه می کردیم
بعد کم کم میل ساختیمو آیدی دار شدیم و چت کردنو یاد گرفتیم
اوایل به نظرم جالب میومد
اما بعدا حوصلشو نداشتم جوونیه دیگه مادر
دیگه اون زمان حاجیتون پا به عرصه ی کامپیوتر گذاشتو خودم شدم یه پا خانوم مهندس
و ویندوز عوض میکردمو عیب یابیه سیستم پای خودم بود آخه قبلش میدادیم پسر عمم درست کنه .
خلاصه من شدم مهنس کامپیوتر و امروز یه جوجه برنامه نویس
حالا باید سیستمیو که مال بچه گی هامون بود و با خودم عهد کرده بودم تا زمانی که چیزی یاد نگیرم عوض نمیکنم عوضش کنم البته تو این مدت ارتقا میدادم اما حالا میخوام یه تغییر اساسی به این کامی جون بدم ک حالشو ببره
چقدر زمان زود می گذرهااااااا!
این قافله ی عمر عجب می گذرد.
در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم
در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود
در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد ، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته ، محروم می كند
در 30 سالگی پی بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن
در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چیزی است كه خود آن را می سازد
در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم ؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می دهیم دوست داشته باشیم
در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می دهند
در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است
در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب
در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید
در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را كه میل دارد نیز بخورد
در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست ؛ بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد است
در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می كند نارس است ، به رشد و كمال خود ادامه می دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود
در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است
در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست!!!!
اینروزها همه منو به صبر دعوت می کنن
و من نمی دونم چرا اینقدر مشوش و پریشانم
انگار یه مهتای دیگه شدم
هیچ وقتی خودمو تو این حالت ندیده بودم روزی ده هزار بار از خودم می پرسم آیا این منم؟!!!
خیلی دلم می خواد همه چیز سریع پیش بره تا به چیزی که می خوام برسم کلا انگار نا اروم شدم
فال حا فظ که تو پست قبلیم بود همینو می گفت.
نمی دونم واقعا چرا
شاید برای بیکار بودنه گرچه بیکار بیکار هم نیستم روزهای زوج می رم شرکت
به نظر شما باید چیکار کنم؟
راستش حدود یه ماه پیش هم یوگا کار می کردم اما به خاطر شرکت که تداخل می کرد مجبور شدم نرم
و این حالتم منو ناراحت می کنه و باعث می شه نا اروم تر بشم
همیشه میشینم فکر میکنم چکار کنم که اینجوری نیاشم اما گند میزنم(
)
چند وقتی هر وقت فال حافظ می گیرم همین میاد
شما معنیشو می دونید؟
در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست
مست از می و میخواران از نرگش مستش مست
از نعل سمند او شکل مه نو پیدا
وز قد بلند او بالای صنوبر پست
آخر ز چه گویم هست از خود خیرم چون نیست
وز بهر چه گویم نیست با او نظرم چو هست
چون شمع وجود من شب تا بسحر خود را
میسوخت چو پروانه تا روز ز پا ننشت
شمع دل دمسازان بنشست چو او برخاست
افغان نظر بازان برخاست چو او بنشست
گر غالیه خوشبو شد در گیسوی او پیچید
دروسمه کمانکش شد با ابروی او پیوست
باز آی که باز آید عمر شده ی حافظ
هرچند که نابد باز تیری که بشد از شست
پشت سرم راه نرو،شاید من راه را بلد نباشم.
در کنارم گام بردار و دوستم باش.
غروب جمعه همیشه دلگیره
وخیلی سخت می گذره البته اگه آدم سرش گرم باشه خوبه
براتون یکی دیگه از شعرهایی را که دوست دارم میذارم البته کاملشو ندارم اگه کسی کاملشو داره لطفا برام بذاره
خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
دکتر علی شریعتی (با تلخیص)
نظر شما چیه؟
اصلا چقدر به زن بها می دن
یه بنده خدایی که پرستاره برام تعریف کرد که:
یه خانومیو آوردن که جوهر نمک خورده بود
و قضیه ازین قراره که شوهرش معتاد بوده و خونه به نام خانومه
شوهرش با یه خانومی آشنا می شه و با هم ازدواج می کنن(لازم به ذکر ک این خانم دومیه قبلا 4بار صیغه کرده و 1بارم طلاق گرفته و سابقه زندان رفتنم دار
آقاهه به خانوم اولش میگه طلاق بگیریم و خونه را به نام من کن
خانومه به خاطر بچش قبول نمی کنه و تا جایی که جا داره از شوهرش کتک می خوره
خلاصه بیچاره انقد کتک میخوره تا بیحال میشه و شوهر نامردشم به زور بهش جوهر نمک میخورونه میدونید که جوهرنمک همه جا رو میسوزونه
و بعد منجر به این میشه که معده ویک قسمت بزرگی از مری خانومه را بر می دارن
وتنها شاهد ماجرا یه دختر 9 ساله هست
و حالا آقاهه با سند آزاده چون گفته زنم قصد خودکشی داشته و فعلا دادگاه به نفع اونه
پس عدالت کجاست
به سر اون بچه که شاهد ماجرا بوده چی میاد؟
حالا خانومه باید بتونه ثابت کنه که شوهرش باهاش اینکارو کرده
اما چه جوری
واقعا چرا خانوما هیچ حامی ندارن؟

تبلیغات
